۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه


۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

ویان در کشتی


۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه




ولی خوب انگار این کبوترا خیلی گشنه تر بودند که دختر مهربون ما رو حسابی عاصی کردند و این طوری شد که فرار و بر قرار ترجیح داد و از خیر حیوان دوستی گذشت
اولش ویان عاشق این قوهای زیبا شد و خواست بهشون غذا بده

۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

 مدتهاست راجع به خانم کوچولو ننوشته ام نه اینکه چیز جدیدی نبوده باشه،اما خوب مامان این ویان خانم حسابی سرش شلوغه و ترجیحا اگه وقتی داشته باشه برای خود ویان میذاره تا  برای وبلاگش،در هر صورت باید یگم ویان تغییرات زیادی کرده وبرای خودش خانمی شده و با عقاید و نظرات خاص خودش ،اون فکر میکنه همیشه حق با اونه ونهایتش گاهی  مربیش(نازیلا جون) ودر غیر این  صورت باید خودش به این نتیجه برسه تا باور کنه و این گاهی خیلی سخت میشه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

تولد 5سالگی ویان

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه



ویان در جشن بالماسکه


۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه




این پسر کوچولوی نو ظهور در نقاشی های دخترکم رو بگذارید
به حساب پسر داییش نه چیز دیگه ای....




نمایشگاه نقاشی


۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

درباب ازدواج و بچه دارشدن


گاهی که واقعا مثل دو تا دوست با هم حرف میزنیم خیلی خوبه که میفهمم تو ذهن کوچولوش چی میگذره،مثلا چند روز پیش که با هم تنها بودیم پرسید فلانی و فلانی چرا بچه ندارند ومن گفتم خوب بعضیها شرایطش رو ندارند ،واون گفت مامان منم فکر نکنم بخوام بچه دار بشم فقط ازدواج می کنم ودر جواب اینکه چرا ؟گفت ازعمل جراحی خوشم نمیاد(منظورش سزارین بود)،در ضمن گفت مامان کی آدم میفهمه وقت ازدواجشه که براش توضیح دادم بعد از ازمدرسه و دانشگاه وقتش میرسه که با واکنش شدیدش روبرو شد که خیلی دیره پس چرا بابا با اینکه دانشگاهش تموم نشده ازدواج کرده منظورش این بود که بابا هنوزم دانشگاه میره ومن نمیدونستم چرا اینقدر عجله داره و چی این قضیه براش جذاب؟!وآخرش بر سر این توافق کردیم که"باشه پنج بار دانشگاه میرم بعدش ازدواج میکنم"

۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه


راستش ویان حالا نسبت به حتی چند ماه قبل خیلی بزرگتر شده با سوالهای بزرگتر،حتی نظرات منحصر به خودش و سلایق خاص و پافشاری روی تمام اینها واز یک طرف نمیشود همه را نفی کردواز طرفی هم نمیتوان او را گذاشت که در اشتباه بماند خلاصه داستانی شده است ،همه چیز را میگوید خودم میدانم و من مجبور شدم ضرب المثل معروف کردی را که در همین مورد آمده برایش نقل کنم(تپالیکیش بنه بانی)داستان عروسی که همه چیز را میگوید خودم میدانم و برای اینکه ادب شود در حین دستور آشپزی که مدام میگوید میدانم آخر سر بهش میگویند پس یک ....هم روش بگذهر واوهم میگوید میدانم.وهمین کار فجیع را میکند،وخوب احتمالا با همینکار او درس بزرگی میگیرد،اما دختر من فقط یاد گرفت هر وقت ما میگیم میدونیم این را به خوردمان بدهد که(تپالیکیش بنه بانی)