۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

بعضی وقتها سخت ترین کار دنیا اینه که یه بچه رو قانع کنی که اصلا قواعد وباید ونباید تو کتش نمیره ،ویان میگه مامان من پسرخاله ندارم میشه پسر دایی طاها پسرخالم بشه میگم نه عزیزم اون که پسرداییته مثل همیشه پاشو میکوبه زمین نه اون باید پسرخالم باشه،میگم باشه هرجور که دوست داری،آخه اون فکر میکنه اینا دلبخواهیه،چند وقت پیش میگفت میشه پارسا خواهرم باشه!!
الهنم میگه مامان من گرممه ،اصلا بیخود گفتن پاییز سرده من دلم نمیخواست این طوری باشه ،میگم این که دست ما نیست .میگه اونا؟اشتبا کردن!
چی دارم بگم؟

۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

الناز، ویان ،ارمیا


روزهایی که سنندجیم اینقدر به ویان خوش میگذره که همیشه با گریه بر میگرده

مسافر


با خودم میگویم او یک مسافر کوچولو که مسوولیت بزرگ کردن وپر دادنش با من ،آیا بعد از اینکه پروازش آموختم حق دارم زندانیش کنم،ولو در یک قفس طلایی با تمام تجهیزات!!!!!