۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه


ویان و دانیال


دیروز وقتی از من میخواست یه چیزی بهش بدم و ندادم میگه مامان دیگه باهات رقیف نیستم من به خاطر تو از سنندج اومدم و حالا تو اونو به من نمیدی؟


مانی،الناز،ویان

با همکلاسیهای محترم


ویان به مادر بزرگش میگه:مامان بزرگ شما وقتی کوچولو بودین چه شکلی بودین؟مامان بزرگش میگه نمیدونم آخه من عکس نداشتم،ویان با افسوس میگه کاش اون موقه منم بودم ازت عکس میگرفتم.

من سمت راستیم

اینم یه عکس قدیمی از من، ببیی و عمه اسرا جونم در کندوان


در توضیح این نقاشی ویان میگه داره میرقصه .اون جعبه کناریش هم ضبط صوت

ویان سنتوری

فقط خدا میدونه در سفربه سنندج چقدر به ویان خوش گذشت،اون همه همبازی اون همه مهمونی،اون همه کادو مختلف..