۱۳۸۸ آذر ۱۴, شنبه



ویان جدیدا قافیه پردازی یاد گرفته و شعر میگه

اولیش :ای فصه قصه قصه ویان سرش شکسه

در شعر واقعیتی هم هست


این نقاشی رو ویان برای دایی طاها و خاله نواز کشیده،میگه نینی اون برآمدگی روی دامن خاله نواز(راستی اون قرمزپشت کمر خاله پاپیون)

۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه


ویان وبردیا درتولد بردیا

,

۱۳۸۸ آبان ۱۱, دوشنبه



ویان :باباچرادیشب داد زدی؟

بابا:خوب توعصبانیم کردی.

-باشه،ولی اگه تارهای صوتیت پاره شد و دیگه حتی نتونستی بگی گشنمه ،ناراحت نشی ها.آخه مونا جون گفته هرکی داد بزنه تارهای صوتیش پاره میشه

۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

امشب داشتم به امتیازهای آدمها فکر میکردم و اینکه بعضی ها خیلی امتیازها را در همان بدو ورود دارند امتیازهایی مثل پدر و مادر خوب خانواده خوب ومنسجم ،سلامتی ،رفاه،محیط خوب زندگی(شامل شهر و کشور)،ظاهر خوب و.....واین خیلی خوبه ،شانس بزرگیه برای هر آدم .اما خییلی ها به راحتی تک تک این امتیاز ها را واگذار میکنند شاید اهمیتشان را نمیفهمند ،شایدهم میخواهند به اون طرف هم سری بزنند اما اما آدمهایی هستند که هیچ کدام از اینها را ندارند وسالها طول میکشد تا با هزار سختی یکی از اینها را کسب میکنند والبته که در حسرت بعضیهایش تا آخر خواهند ماندومن تمام سعیم را میکنم تا امتیازهای ویانم را هر چه بیشتر کنم ومهمتر از همه اینها راه استفاده از اینها را به او یاد بدهم وراه کسب امتیاز بیشتر.
دیشب خیلی بهت خوش گذشت من و تو با هم شرایطی فراهم کردیم که کلی متفاوت بود.
کاش دیشب میگذاشتم با همان شادی بخوابی..

۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه

یک نقاشی داغ داغ


۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه


نمی دونم چرا ویان نقاشیهایی که روی کاغذ هایی که بزور از ما میگیره رو بهتر از نقهشیهای دفتر نقاشیش میکشه،

لباس فرم پیش آمادگی


من فکر میکنم این لباس یعنی شروع ورودبه محدودیتها وباید و نبایدهای محکم تر،خودش اما خیلی خوشحال مهم همینه

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

بعضی وقتها سخت ترین کار دنیا اینه که یه بچه رو قانع کنی که اصلا قواعد وباید ونباید تو کتش نمیره ،ویان میگه مامان من پسرخاله ندارم میشه پسر دایی طاها پسرخالم بشه میگم نه عزیزم اون که پسرداییته مثل همیشه پاشو میکوبه زمین نه اون باید پسرخالم باشه،میگم باشه هرجور که دوست داری،آخه اون فکر میکنه اینا دلبخواهیه،چند وقت پیش میگفت میشه پارسا خواهرم باشه!!
الهنم میگه مامان من گرممه ،اصلا بیخود گفتن پاییز سرده من دلم نمیخواست این طوری باشه ،میگم این که دست ما نیست .میگه اونا؟اشتبا کردن!
چی دارم بگم؟

۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

الناز، ویان ،ارمیا


روزهایی که سنندجیم اینقدر به ویان خوش میگذره که همیشه با گریه بر میگرده

مسافر


با خودم میگویم او یک مسافر کوچولو که مسوولیت بزرگ کردن وپر دادنش با من ،آیا بعد از اینکه پروازش آموختم حق دارم زندانیش کنم،ولو در یک قفس طلایی با تمام تجهیزات!!!!!

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه




این هم چند صحنه دیگه از لی لی لجبازه


دختر ما اصلا نق نمی زد و تازه دیگران رو به بهانه گیری محکوم میکرد!
ویان هرجا خسته میشد می گفت بابا میرم طبقه دوم!

ویان در ساحل دریای سیاه




این خانم شناگر که میبینید هفته قبل مدال قهرمانی شنا دریافت کرده!!

ویان و پارسا


ویان میگه داری عکسارو میذاری تو لبلاگم؟

۱۳۸۸ شهریور ۳, سه‌شنبه


۱۳۸۸ مرداد ۲۶, دوشنبه


ویان با سنا مثل عروسک ور میرفت و حسابی کیف می کرد
ژینر دوست قدیمی ویان،یک دوستی عمیق بین اوناست وحسابی همدیگرو دوست دارند

با ژینر



ویان میخواد نقاش بشه ،این آخرین تصمیمشه،به محض تغییر متعاقبا اعلام خواهد شد

نقاشی تولد


۱۳۸۸ مرداد ۲۵, یکشنبه





ویان بعد از دیدن شو لباس بچه ها شروع کرد به بازی کردن شو با لباسهایی که خودش انتخاب میکرد

۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه

خوب قرار بود اندر احوالات ویان بنویسم،راستش در چند ماه گذشته خیلی عوض شده،حتی نظریه صادر میکنه و در تصمیم گیریها به ما کمک میکنه،کلاس شنا میره و حسابی عاشق شنا و استخر.بزرگترین معضلی که این اواخر باهاش داشتیم مشکل کوتاه کردن موهاش بود موهاش حسابی بلند شده بود و به هیچ وجه حاضر به کوتاه کردن نبود نه با هیچ وعده وعیدی خر شد نه از هیچ تهدیدی ترسید دیگه داشتم از آینده می ترسیدم با خودم گفتم من بعدا چه طوری میتونم با هاش کنار بیام و اما دیروز درحالیکه من ناامید شده بودم ودیگر حتی پیشنهاد هم ندادم یک لحظه انگار کوتاه اومد وخودش مدلش رو انتخاب کرد ونشست روی صندلی آرایشگاهی که برای کار دیگری رفته بودیم.بچه ها خیلی عجیبند

۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه


با عرض پوزش از تاخیر طولانی،آخه در راستای تعطیلی خیلی از سایتها ورود به سیستم بلاگ ما هم ممکن نبود ،بیشتر از عکس کلی تغییرات در رویه ویان ایجاد شده که مفصلا براتون تعریف میکنم

۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه


ویان و دانیال


دیروز وقتی از من میخواست یه چیزی بهش بدم و ندادم میگه مامان دیگه باهات رقیف نیستم من به خاطر تو از سنندج اومدم و حالا تو اونو به من نمیدی؟


مانی،الناز،ویان

با همکلاسیهای محترم


ویان به مادر بزرگش میگه:مامان بزرگ شما وقتی کوچولو بودین چه شکلی بودین؟مامان بزرگش میگه نمیدونم آخه من عکس نداشتم،ویان با افسوس میگه کاش اون موقه منم بودم ازت عکس میگرفتم.

من سمت راستیم

اینم یه عکس قدیمی از من، ببیی و عمه اسرا جونم در کندوان


در توضیح این نقاشی ویان میگه داره میرقصه .اون جعبه کناریش هم ضبط صوت

ویان سنتوری

فقط خدا میدونه در سفربه سنندج چقدر به ویان خوش گذشت،اون همه همبازی اون همه مهمونی،اون همه کادو مختلف..

۱۳۸۷ دی ۱۷, سه‌شنبه

ويان وnew fasion


ويان قبلا بشدت از زير گيره زدن به موهايش در ميرفت ولي حالا همينطور كه در تصوير مي بينيد كلي گيره ميزنه به موهاش كه مهمترينش كليپسيه كه به پشت موهاش ميزنه ومدام برجسته بودنش رو چك ميكنه و روسريم ميزنه روش


اينم يك نقاشي از طبيعت

۱۳۸۷ دی ۱۲, پنجشنبه

صندلهايي كه دل مامان رو شكست


خوب تقصير من چيه مامهن خانم سوالهاي سخت ميپرسه من مدتهاست دلم كفش تق تقي مي خواهد بعد كه برام خريدن وخيلي دوسشون داشتم ،مامان پرسيد منو بيشتر دوست داري يا اين صندل هارو ومن گفتم اونارو. شما قضاوت كنين حرف بدي زدم؟

ويان و صندلهايش