۱۳۸۷ شهریور ۳۰, شنبه


ويان امروز صبح گريه ميكرد كه نمي خادبره مهد كودك و معتقده كه ديگه بايد بره مدرسه چون بزرگ شده ، اين نقاشى رو هم در همين راستا كشيده كه داره باباباش ميره مدرسه مانتو هم پوشيده

اينم نسل جديد نقاشيهاى ويان كه آدماش گردن وتنه دارند،اينو امروز كه اومدم روي ميز ديدم ،برايم جالب بود،وقتى به ويان ميگم چرا دستاش يه اندازه نيست توجيهش خيلي قشنگ بود در حاليكه خودش ميچرخه ميگه بخاطر اينه كه اينطوري وايساده

اين نقاشي رو ويان مچاله كرده بود كه دور بندازه كه من باز كردم و زدم به يخچال،ميگه اين منو باباييم،آخه اون روز با باباش تنها بوده..