۱۳۸۷ مرداد ۴, جمعه




راستش خودم هم باورم نميشه ويان نشسته كه من عكسشو بگيرم!!

اين عكس رو تقديم مي كنم به خاله شيوا كه با علاقه وبلاگ منو دنبال مي كنه.

۱۳۸۷ مرداد ۲, چهارشنبه

آرزوهاى بزرگ

اين روزها ماجراى تازه اى داريم با ويان و لباس پوشيدنش و اون اينه كه بشدت حساس روى اينكه رنگ لباساش بهم بخوره ،و خدا ميدونه مجبورم چه توجيه هايى به كار ببرم تا حاضر بشه مثلا دامن سفيدو با لباس نارنجي بپوشه ،خيلى با مزه داغ ميكنه كه مگه چند دفه گفتم اين رنگش به رنگه اين نمى خوره...وبه چه مكافاتى راضيش مى كنم كه مثلا ببين كمر بندش خط نارنجى داره.
واما ماجراى كفش همچنان ادامه داره ، وقتى چند روز پيش من كفش تازه اي خريدم ،پاشو كرد توى يه كفش كه مال من و آخرش كه ديد راهي نداره گفت مامان وقتى بزرگ شدم اين كفشا رو ميديش به من و من بهش قول دادم وحالا انگييزه اش براى غذا خوردن شده اين كفشها و هر بار كه غذاشو مى خوره ميپرسه مامان پاى من بزرگ ميشه؟
ديروز مى گفت مامان خيلى بايد برم مهدكودك و برگردم و غذا بخورم تا پاهام بزرگ بشه.؟

۱۳۸۷ تیر ۲۳, یکشنبه

ويان و كفشهايش


ويان از همان اول راه افتادن علاقه خاصى به كفش داشت و براي همه جالب بود كه خيلى سريع درست پوشيدن كفش را ياد گرفت و بعد از آن هم هيچ وقت اشتباه نكرد و هميشه توي پاسا‍‍‍‍ژها هم فقط كفش مى خواهد و جديدا بشدت دلش كفش بلند مي خواهد و خدا ميداند چه دادو بيدادى كرد وقتي ديد من براى مهماني ميخواهم كفش بلند بپوشم همه اش با گريه مى گفت من ندارم، چيكار كنم، خيلى برايم جالب است اين همه علاقه به كفش....