۱۳۸۷ آذر ۱, جمعه

ويان و بيماري



ويان و مامان وبابا امشب شب سختي را پشت سر گذاشتند،شبي تب آلود همراه به سرفه هايي كه امانمان را بريده بود من رفتم پيشش خوابيدم ودستش را گرفته بودم و دعا مي خوانديم ويان در حالي كه از تب مى سوخت وسرفه امانش نمي داد گفت مامان دوستت دارم ..فقط خدا ميداند چه حالي شدم و بي اختيار گريه ام گرفت..تازه داشتم مي فهميدم كه من به اين موجود كوچولوي مهربان چقدر وابسته ام