۱۳۸۷ شهریور ۷, پنجشنبه



امروز من و ويان تنها بوديم، من بعد از يك هفته خستگي و كمبود خواب ولع شديدي براي خواب داشتم به همين خاطر قبل از ناهار حمله شديد خواب به سراغم اومده بود اما مطمين بودم كه ويان نميذاره بخوابم اما وقتي بيدار شدم تعجب كردم صدايي نبود و من هم يك ساعت خوابيده بودم وقتي دنبال ويان گشتم با اين صحنه مواجه شدم كه ويان عروسكهايش را خوابانده بود و خودش هم ...به اين ميگن مامان خوب.

ويان خواننده ميشود


۱۳۸۷ شهریور ۱, جمعه

بخشى ازفرهنگ لغات ويان

موابظ =مواظب
مبجور=مجبور
رقيف=رفيق
ملب =مبل
مدودك=مهدكودك
بيراستان=بيمارستان
مسكاك=مسواك

استرخ=استخر
كادانا=كانادا
ويان ميگه مامان اين جنگله؟ميگم آره ،ميگه پس آقا گرگه و آقا شيره كجان؟


اينجا ديگه تاقتم طاق شد وبا لباس پريدم تو آب.

پرادو


واقعا خيلى جالب روياهاي نسل امروز خيلي با نسل ما فرق ميكنه،براى همه چيز عجله دارندويان به باباش ميگه بابا برام يه ماشين مپخري ،باباش ميگه وقتي رفتي دانشگاه برات يه ماتيزمي خرم . ويان ميگه نه من پرادو ميخام (ويان خيلي از ماشينارو ميشناسه وهمشم خودش سوال كرده وياد گرفته)وبا گريه ميگه همين حالا ميخواهم برم دانشگاه...!

ويان ودريا

ويان تموم تابستون مي گفت بريم استخر و دلش مي خواست با مامان بره استخر و متاسفانه هيچ كدوم از استخرها راهش نمى دادندبه جرم فسقلى بودن،اما خدا رو شكر تو دريا راهش دادند و دخترمون يه دلي از عزا در آورد،حيف كه به دليل مسايل شرعي و اخلاقى نگذاشتند از اون لحظه هاي شادي و ذوقش عكس بگيرم و اين عكس بعد از شناست با موهاي خيس .

۱۳۸۷ مرداد ۲۸, دوشنبه



اين روزها خيلي به من خوش گذشت اما يه حسي به من مي گه ،اوضاع همين طور بر وفق مرادم نمى مونه،من به مامان مى گم دلم براى مهدودك تنگ نشده اما مامان مي گه فردا بايد بري.

۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه

مچ گيرى



فقط خدا ميدونه چقدر به من و ناناز خوش ميگذره وقتى با هميم.



ويان به عمه اسرا گفته ما يه ناناز داريم ولي خيلي بزرگه،اندازه شماست!

خدايا اينا چه كوچولون من بايد ماظب هردوتاشون باشم.

من بزرگ شده ام