اينم يادش بخير مال زمانيه كه سواركار ماهري بودم.بابا دستمو گرفته كه تند نرم و عكس بگيرم.
۱۳۸۷ خرداد ۱, چهارشنبه
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۱, شنبه
تولد سه سالگى
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه
امروز ويان گفت مامان من خوابم نمى آد و مي خوام درس بخونم بعد از چند دقيقه ديدم صدايى ازش نمى آد و رفتم ببينم چكار مي كنه كه با اين صحنه مواجه شدم ،خودش كه حالا عكس رو ميبينه ميگه چقدر قشنگم!!!
شبها وقتي براش فصه مى خونم كتابو از من ميگيره وآروم مى گه مامان ومنتظرمى شه تا من بگم جان؟و بعد ميگه مامان برو و خودش كتابو نگاه ميكنه تا خوابش ببره و جالب اينكه صبح ميبينم كتابو گذاشته كمد بالاي تختش..
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۷, سهشنبه
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۴, شنبه
ويان و...
ويان ديروزدر حاليكه وسايلاشو ميگذاشت توي كيف باباش(بعنوان چمدان) گفت مامان من دارم ميرم خونه خودمون ،با هواپيما ميرم و تا دوشنبه بر نمي گردم (جديدا از اسامي روزهاي هفته خيلى استفاده ميكنه) و وقتي ازش بيشتر سوال كردم توضيح داد كه من يه آقا دارم كه اسمش فردين وبعد دوباره اصلاح كرد كه نه اسمش فرهاد!؟وبايد بروم خونه..ومن به فكر فرو رفتم.
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه
واقعا هيجان زده شدم با ديدن اون همه كتاب وراستش با اجازتون كمى داد وبيداد هم كردم كه من همهشو ميخوام آخه جاتون خالي همون اولش چهار تا كتاب برداشته بودم و توي كتم هم نمى رفت كه اينا مال گروه سنى من نبودند، خلاصه راضى شدم اون ورتر هم كتاب هاي مناسب هست و خريدم به هيچ كس هم اطمينان نكردم كه برام نگه داره ،اما نميدونم چي شد كه وقتي آبميوه خوردم بعدش ديگه اثري از كتابا نبود...
اشتراک در:
پستها (Atom)