امروز با بابا جونم رفتيم همون پارك هميشگى ،چكار كنيم ما به همينم راضى هستيم.آخه اولش بابا گفت بيا باهم بريم يه جاي خوب و به قول گارفيلد من فهميدم منظورش خريدميوه و اينجور چيزاست و رسما اعلام كردم من حوصله خريد ندارم و همين جا با عروسكام بازى كنم خيلى راحت ترم، اما بعدش انگار بابا دلش برام سوخت كه گفت آماده شو بريم پارك...اما خوب ديگه جاي عكس گرفتنم تكراري شد !...