امروز با بابا جونم رفتيم همون پارك هميشگى ،چكار كنيم ما به همينم راضى هستيم.آخه اولش بابا گفت بيا باهم بريم يه جاي خوب و به قول گارفيلد من فهميدم منظورش خريدميوه و اينجور چيزاست و رسما اعلام كردم من حوصله خريد ندارم و همين جا با عروسكام بازى كنم خيلى راحت ترم، اما بعدش انگار بابا دلش برام سوخت كه گفت آماده شو بريم پارك...اما خوب ديگه جاي عكس گرفتنم تكراري شد !...
۱۳۸۷ اردیبهشت ۹, دوشنبه
۱۳۸۷ فروردین ۳۱, شنبه
۱۳۸۷ فروردین ۲۹, پنجشنبه
۱۳۸۷ فروردین ۲۸, چهارشنبه
۱۳۸۷ فروردین ۲۵, یکشنبه
۱۳۸۷ فروردین ۲۱, چهارشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)



