۱۳۸۷ دی ۵, پنجشنبه

بهترين دوست



جديدا ويان مهارت خاصى در ژست گرفتن پيدا كرده وهمه اش هم ابتكار خودشه

كريسمس مبارك


اينم عكس كريسمسي منه

اين منم


به نظر من و باباش اين ديگه آخرشه،خودش اومد گفت مامان اين منم،ومن واقعا ذوق كردم

۱۳۸۷ آذر ۲۶, سه‌شنبه


اين لباس رو مامان بزرگ برام بافته مامان ميگه منم بچگى ا م يكي از اون داشتم ولي من ميگم محاله

۱۳۸۷ آذر ۱۹, سه‌شنبه



منم راستش كلي كار دارم و دوتا بچه قد و نيم قد هم دارم كه كاپشن هم ندارن و مجبورم اينطوري بپوشونمشون.مجبورم اين بچه ها رو با خودم ببرم گردش و مهمونى زندگيه ديگه...

سلام به همه اوناييكه هرازگاهي براي ديدن من پشت اين پنجره ميان ومنو نگاه ميكنن دوستتون دارم

۱۳۸۷ آذر ۱۵, جمعه



روزهاي تعطيل ويان از شب قبلش مدام ميپرسه مامان فردا تعطيله و چند بار با هردوى ما چك ميكنه كه اشتباهى رخ نداده باشه و بعد كلي ذوق ميكنه كه دو روز ميتونه با مامان و باباش باشه و احيانا به قول خودش بره يه جاي خوب !!

ويان در بيمارستان همراه مامان


خوب ديگه ما همه جا همراه مامانيم

۱۳۸۷ آذر ۱, جمعه



وبالاخره خواب


ويان ميگه مامان اين سرفه نعنتي نميذاره من بخوابم


ويان و بيماري



ويان و مامان وبابا امشب شب سختي را پشت سر گذاشتند،شبي تب آلود همراه به سرفه هايي كه امانمان را بريده بود من رفتم پيشش خوابيدم ودستش را گرفته بودم و دعا مي خوانديم ويان در حالي كه از تب مى سوخت وسرفه امانش نمي داد گفت مامان دوستت دارم ..فقط خدا ميداند چه حالي شدم و بي اختيار گريه ام گرفت..تازه داشتم مي فهميدم كه من به اين موجود كوچولوي مهربان چقدر وابسته ام

۱۳۸۷ آبان ۲۴, جمعه

ويان در حال بدنسازى



۱۳۸۷ آبان ۶, دوشنبه


اين عكس مال زمانيه كه من فقط دوتا دندون داشتم براي همه كارهام ،حتي دلبري كردن


اين نقاشي رو ويان اين طوري توضيح ميده:اين درياست واينا اومدن كنار دريا



اين روپوش رو كه ديد فورا پوشيد وگفت مامان ازم عكس بگير كه بفرستيم براي دايي طاها

فكر نمي كردم اينقدر گريم خوشحالش كنه،مدام ميپرسيد مامان پاك نشده؟

۱۳۸۷ شهریور ۳۰, شنبه


ويان امروز صبح گريه ميكرد كه نمي خادبره مهد كودك و معتقده كه ديگه بايد بره مدرسه چون بزرگ شده ، اين نقاشى رو هم در همين راستا كشيده كه داره باباباش ميره مدرسه مانتو هم پوشيده

اينم نسل جديد نقاشيهاى ويان كه آدماش گردن وتنه دارند،اينو امروز كه اومدم روي ميز ديدم ،برايم جالب بود،وقتى به ويان ميگم چرا دستاش يه اندازه نيست توجيهش خيلي قشنگ بود در حاليكه خودش ميچرخه ميگه بخاطر اينه كه اينطوري وايساده

اين نقاشي رو ويان مچاله كرده بود كه دور بندازه كه من باز كردم و زدم به يخچال،ميگه اين منو باباييم،آخه اون روز با باباش تنها بوده..

۱۳۸۷ شهریور ۷, پنجشنبه



امروز من و ويان تنها بوديم، من بعد از يك هفته خستگي و كمبود خواب ولع شديدي براي خواب داشتم به همين خاطر قبل از ناهار حمله شديد خواب به سراغم اومده بود اما مطمين بودم كه ويان نميذاره بخوابم اما وقتي بيدار شدم تعجب كردم صدايي نبود و من هم يك ساعت خوابيده بودم وقتي دنبال ويان گشتم با اين صحنه مواجه شدم كه ويان عروسكهايش را خوابانده بود و خودش هم ...به اين ميگن مامان خوب.

ويان خواننده ميشود


۱۳۸۷ شهریور ۱, جمعه

بخشى ازفرهنگ لغات ويان

موابظ =مواظب
مبجور=مجبور
رقيف=رفيق
ملب =مبل
مدودك=مهدكودك
بيراستان=بيمارستان
مسكاك=مسواك

استرخ=استخر
كادانا=كانادا
ويان ميگه مامان اين جنگله؟ميگم آره ،ميگه پس آقا گرگه و آقا شيره كجان؟


اينجا ديگه تاقتم طاق شد وبا لباس پريدم تو آب.

پرادو


واقعا خيلى جالب روياهاي نسل امروز خيلي با نسل ما فرق ميكنه،براى همه چيز عجله دارندويان به باباش ميگه بابا برام يه ماشين مپخري ،باباش ميگه وقتي رفتي دانشگاه برات يه ماتيزمي خرم . ويان ميگه نه من پرادو ميخام (ويان خيلي از ماشينارو ميشناسه وهمشم خودش سوال كرده وياد گرفته)وبا گريه ميگه همين حالا ميخواهم برم دانشگاه...!

ويان ودريا

ويان تموم تابستون مي گفت بريم استخر و دلش مي خواست با مامان بره استخر و متاسفانه هيچ كدوم از استخرها راهش نمى دادندبه جرم فسقلى بودن،اما خدا رو شكر تو دريا راهش دادند و دخترمون يه دلي از عزا در آورد،حيف كه به دليل مسايل شرعي و اخلاقى نگذاشتند از اون لحظه هاي شادي و ذوقش عكس بگيرم و اين عكس بعد از شناست با موهاي خيس .

۱۳۸۷ مرداد ۲۸, دوشنبه



اين روزها خيلي به من خوش گذشت اما يه حسي به من مي گه ،اوضاع همين طور بر وفق مرادم نمى مونه،من به مامان مى گم دلم براى مهدودك تنگ نشده اما مامان مي گه فردا بايد بري.

۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه

مچ گيرى



فقط خدا ميدونه چقدر به من و ناناز خوش ميگذره وقتى با هميم.



ويان به عمه اسرا گفته ما يه ناناز داريم ولي خيلي بزرگه،اندازه شماست!

خدايا اينا چه كوچولون من بايد ماظب هردوتاشون باشم.

من بزرگ شده ام



۱۳۸۷ مرداد ۴, جمعه




راستش خودم هم باورم نميشه ويان نشسته كه من عكسشو بگيرم!!